آدمها

کجا ، انسان بودن آدمهای دنیا

درپیچ و خم رفتن و نیامدن از کدام راه

درپس کدام ندیدن وکدام سایهِ نقاب

کجای زندگی ، پشت کدام ورود ممنوع

میان کدام صفحه و سطره نامه و کتاب

جاماند و از یادها رفت

عاشقی ناباورانه ترین باور روزگارشد

و. . . .

لبخندها وسلام ، نه شروع مهر

پائیزِِ همه بودن ها

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۳ ]
    • انوشه گلبن
    • يكشنبه ۲۰ مهر ۹۳

    سیم اعتماد

    بیخود به مغزقلمت  فشار می آوری

    وقتی همه کلمات منجمد می شوند

    در سرمای بی عاطفه دنیای پراز دروغ

    فریا د زدن زیر آوار واژگونی مفهوم

    تنها ریشخند و مجنون بودن نصیبم کرد

    وقتی هیچ برق امیدی درچشم هیچ کس نیست

    من سیم اعتمادم را از برق خواهم کشید

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • انوشه گلبن
    • سه شنبه ۱۵ مهر ۹۳

    یک حرف

    نقاشی نمی دانم. . .

    کاش میدانستم. . . .

    یادهایت را . . . شاید

    نقش می بستم

    از حجاری هیچ نمی دانم

    کاش می دانستم. . . .

    زخم زخمه هایت را . . .

    چقدر عمیق می ساختم

    کاش  تــــــو می دانستی. . .

    آن  عمق واین رنگ را. . .

    فقط می نویسم با درد

    درون آیینه گذشته ها

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • انوشه گلبن
    • سه شنبه ۸ مهر ۹۳

    به یاد قدیم

    کمی از شربت آخرین دیدار سر میکشم . .
    انگار هنوزهم بوی باروت میدهد . . .
    شاید این بار کسی درد هشت ساله را
    با لبخند از سر خود باز نکند . . .
    شاید این بار کسی عاشقیم را
    حماقت واجبار نداند
    شاید این بار . . . . ..

    شاید . . . .

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • انوشه گلبن
    • چهارشنبه ۲ مهر ۹۳

    پاییز

    یادش بخیر اون فصل بهار. . .

    یادش بخیر اون دیدن یار . . . .

    یادش بخیراون دسته گلها

    یادش بخیر اون پا پا شدن ها

    یادش بخیر دستهای گرم

    زیر درخت ، نیمکتِ  تو و من

    یادت می یاد ؟ یادش بخیر

    اون نیمکت و اون دست گل

    یادشون می یاد

    یادت می یاد ؟ یادش بخیر

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • انوشه گلبن
    • شنبه ۲۹ شهریور ۹۳

    درپاسخ سکوت یک دوست

    روزگار مرا

    مصلوب واسیر می خواهد

    دربندِچشمی نمناک ازرفتن ها

    درحسرت نقش ریمیل برشانهِ یاد

    و همه عاشقانهها و عاشقی ام را

    تمام حسی که گرمای دلفریبش

    تن بی قلبِ هزره گی اش را می لرزاند 

    روزگار مرا

    متهم و بی اعتماد می خواهد

    و ، با کمترین کورسوی مهربانی

    حتی لرزشی در ذهن را

    در قعر سیاه چال مرداب گونه ای

    متعفن از روزمرگی

    مدفون می خواهد

    در زیر آسمانی کبود از تن خواهی

    تنها درمیان باران تهوع رنگ و ریا

    روزگار . . .

    روزگار . . . .

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • انوشه گلبن
    • يكشنبه ۱۶ شهریور ۹۳

    در خاطر . . .

    در خاطرآیینه روزگار . . .

    از من و تو . .

    دفتری ماند پراز 

    فریاد ، در سکوت

    در حافظه این شهر شلوغ

    از من و تو . . .

     حسرتی ماند از ما نشدن

    گوشهِ دنج کافه ای

    حکایت از تلخی رفتن دارد

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۲ ]
    • انوشه گلبن
    • يكشنبه ۹ شهریور ۹۳

    دل نوشت

    دوست داشتن حق نیست. انتظار نیست. مطالبه نیست.. . . . ..  یا هست، یا نیست. همین. . . . وحشی است. در هوای ازاد رشد می کند ...  برایش فلسفه بافتن و دلیل خواستن ممکن نیست

    . . . گاهی می‌گویم بی‌خیال... حکمتی بوده لابد که صدای دلم را نشنیدی... زندگی که گس می‌شود دیگه نمی‌شود شیرینش  کرد. . . .  اما آخرش چی. . .  ایا انسان حق زیستن ندارد  ؟؟ ایا به جرم نفهمید ن های تو و توهمات من باید از زنده بودن دست شست ؟؟ آیا مگرنه اینکه افزایش زمان زیست موجب تکامل واقعی  ست؟ پس چرا عا شقی مهربانی به سن وسا ل سنجیده و محدود می شود وبس . . . . شاید آره شاید هم نه . . . هیچ نمیدانم   وانچه میدانم فقط این است که انسانها نه به واسطه شکل رنگ نژاد و چنسیت  نه به واسطه  جوان و پیر بودن ونه به هیچ دلیل دیگری  نمی توانند تا وقتی که حیات دارد  انسان  بودن خود را منکر شوند واین مقد ور نیست مگر به عاشقی  واقعی و صا د قا نه  بدون توقع وچشم داشت و توهم سازی ازآیندهای مبهم . . وبدان اگر این حس مشترک نیست درکنارهم بودن نه مهربانی و گذشت بلکه ترحم است و فاجعه

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • انوشه گلبن
    • پنجشنبه ۶ شهریور ۹۳

    تقدیم به همه شیر زنان وطنم

    پاک چون شبنم وباران بهار

    پرزاحساس چون مهرمادران

    هم چوآهو پراز زیبایی

    دخت آزاده ایرانی

    چون شقایق مظهر حیا

    الهام تو عشق و بقا

    یاس است ز بوی بهشت

    لیلا شدوسیده شهرعشق

    ازگل زیباترگلپری

    پگاه و سحرو نازنین

    مریم این آن الهه لطف

    مهربان دخت های باغ وطن

    روزتان باد گرامی نازنین

    بهترین گلهای بوستان ایران زمین

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • انوشه گلبن
    • پنجشنبه ۶ شهریور ۹۳

    فراراز درون آیینه

    یادم بشه این بارکه پابه راه شدم از وسط آیینه رد شوم . . .

    یادم باشه این بار که چمدان سفر می بندم همه خورده شکسته های غرور و خاطرات را بردارم و ردی جانگذارم . . .

    یادم باشه این دفعه همه پلها و درب هاو کافه هاو خیابونها و بهانه ها و هرچیزی که دلیل برگشتنه پست کنم به سیاره مریخ. . . . .

    به یه چهره آشنا رسیدم ودستِ دلم را دراز کردم ، لبخندی زدو دست دراز کرد پشیزی از کیفش درکاسه دوستی انداخت. . . . !!!

    اون یکی رو مهربانی تعارف کردم ، تا لقمه آخر خورد ویک بشقاب تهمت و دروغ برایم قی کردو رفت. . . . !!!

    به نیم غریق افتاده در مردابِ تملق ریسمانی از جنس اعتماد دادم ، کشید و من را هم غرق کرد. . . . !!!!!

    به پر شکسته بی پناهی  شانه ای صادق و آغوشی امن هدیه کردم، پر زد ، رفت. . .  روی رد ریمل مانده برشانه ام نوشت این آغوش برایم هم آغوشی نداشت . . . . . !!

    دیگر جایی برای بودن نیست . . . . حتی کورسوی امیدی هم دلم را گرم نمی کند . . . زمستان در راه است باید که کوله برپشت از میان آیینه سفر کرد

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • انوشه گلبن
    • سه شنبه ۴ شهریور ۹۳
    همسفر های گرامی
    استفاده از شعر ها فقط درصورت ذکر منبع مجاز است
    درغیر این صورت موجب پی گرد هردودنیا می گردد